اطلاعات/
لورنس لشان/
ترجمه: سید مهدی فهیمی/

در جهان ما چیزهای عجیب و غریبی سربرآوردهاند؛ مفهوم امنیت و معنی اخلاقیات از جای خود منحرف شدهاند. سلاحها همچون گنجینههای با ارزش محافظت میشوند و بچههای بیپناه میسوزند و خاکستر میشوند.( برتراند راسل)
در بررسی جنگ مهمترین پرسشی که مطرح میشود، این است که: چرا بعد از انقلاب صنعتی دقیقاً تا همین حالا پیدرپی جنگ صورت گرفته است؟ به طور قطع ما میدانیم که تخریب جنگ به مراتب بیشتر از ثروتی است که به وجود میآورد. از آنجایی که جنگ معمولاً کشورهای اغلب توسعه یافته را در بر میگیرد و بسیار دور از میهن اتفاق میافتد، توجیه آن به لحاظ اقلیمی، آشکارا یاوهگویی است؛ و این جنگ به وسیله طراحان، تحلیلگران (و همینطور طیف وسیعی از برخی رزمندگان دستاندرکار همچون افراد توپخانه، خدمه خمپارهاندازها و واحدهای راکت)، با تغییر دادن تئوریهای مربوط به غریزه پرخاشگری و تهاجم که به سادگی و وضوح مرتبط با موضوع نیستند، بیغرضانه توجیه میشود.ادامه….
یعنی بهرغم این واقعیتها جنگ هنوز بین نوع بشر از محبوبیت فوقالعادهای برخوردار است. دهها جنگی که در گوشه و کنار جهان طی این قرن به وقوع پیوسته، گویای این واقعیت است. ما ممکن است یا امکان ندارد که دست بزنیم به همان تکاپوی متوالی که منجر شده به «جنگ کار» در ۴۵۰ قبل از میلاد یا در ۱۲۰۰ و پس از آن در ۱۶۰۰ در جنوب آمریکا. در هر مورد باید با توجه به ضرورتهای باقی ماندن، همواره مواظب عبرت از گذشته و اعتنا به حال حاضر باشیم. جهان برای همه ما تغییر کرده است و در ۶ آگوست ۱۹۴۵ برای همیشه تغییر کرد؛ وقتی که یک تکه از خورشید بر فراز هیروشیما آتش گرفت. هرچند ما میتوانیم به فرآیند ترغیب به صلح که مثل جنگ نیازمند همان تکاپوی نیروها در نیمه و سراسر قرن گذشته بود، توجه کنیم. اکنون نوبت ماست و باید این مشکل را حل کنیم. به گفتة آرنولد توینبی: تاریخ به نسل ما نظر میکند، در گلوگاه ۱۹۱۴ و نه به دوباره به دست آوردن موفقیت نسلهایش.
نکتهای که مهم است و باید به آن توجه شود، این است که «کشور» وجود ندارد، مگر در اذهان و در نقشهها. نوع بشر برخی شهروندان این کشور و برخی شهروندان کشور دیگرند. پس گفتن «دانش کشور» یا «حمله غافلگیرانه فرانسه در پاسخ متجاوز»، برای شعر و شاعری خوب است؛ اما از لحاظ معناشناختی نامفهوم است. نوع بشر معمولاً در یک مکان خاص جغرافیایی زندگی میکند و با توجه به وجود مستقل سیاسی که به عنوان یک شهروند دارند، ممکن است با یکدیگر از طریق ارتش دست به عمل بزنند؛ اما این معنا از آن مستفاد نمیشود که گفته شود: کشور، دست به حمله نظامی زد. بهتر است بگوییم اغلب مردم شاید به لحاظ نوعی همان طور در کشورشان عمل میکنند که ارگان زیستشناختی عمل میکند، با تعلقی نسبت به آن؛ اما عملی که فردی است نه کشوری! و این نکتهای است که روشن نشده (و بیشتر نویسندگان جنگ به آن نپرداختهاند) و مسلم است که باعث سردرگمی میشود.
اجازه بدهید برای تجزیه و تحلیل فرایندی که منجر به جنگ میشود، به روشهای مختلف، واقعیتی را مورد توجه و تأکید قرار دهیم که چشماندازمان صلح وزمان جنگ است. برای بررسی اختلافاتی که آشکارا امکانپذیر است و برای پیبردن به موقعیت آغازین یک بحران که به جنگ نظامی منتهی میشود و برای درک کردن شرایط پس از جنگ اعلام شده و شروع جنگ واقعی، مقایسهای صورت میدهیم.
وقتی ما نایل آمدیم به ارزیابی نحوه ادراک و تجربه اینکه واقعیت در زمان صلح و زمان جنگ چیست، از اختلاف بین این دو استنباط، شگفت زده میشویم.
زمان صلح : ۱ـ خوب و بد، سایههایی هستند خاکستری. برخی گروهها با وجود اندیشه و عقاید مختلف، معقولاند به طور کلی عقاید آنها و کارهایشان واقعاً خوب یابد، رضایتبخش یا ناراضیکننده، احمقانه یا هوشمندانه است.
زمان جنگ: ۱ـ خوب و بد مقام ما و آنها را تنزل میدهد . نظارهگرها بیتقصیر نیستند. آنها صرفاً با ما یا بر ما هستند. مسئله مهم در دنیا جدا کردن سفید از سیاه است. نظر کارشناسی در این مسائل یا مطلقاً درست هستند یا مطلقاً نادرست.
زمان صلح: ۲ـ اکنون زیباست، شبیه بسیاری از اوقات دیگر. بعضی چیزها خیلی بعضی دیگر کمتر هستند؛ اما از نظر کیفی نوعی مختلفاند.
زمان جنگ: ۲ـ اکنون، از همه زمانهای دیگر، به لحاظ کیفیت، خاصتر است. هرچیزی در شکل کلی متوازن است، هر چند پیروزی اکنون پیروزی برای همیشه است. الان وقت نبرد نهایی بین خیر و شر آخرالزمان، وجنگ پایان بخش جنگهاست.
زمان صلح: ۳ـ قدرت عظیم طبیعت، همچون خدا یا انقلاب انسانی، نه منحصر و نه مستلزم کشمکش ماست.
زمان جنگ: ۳ـ زمان متجلی ساختن سرنوشت است… تاریخ جنگیدن در دستان ماست، و همچنین شعارهای دیگر که نشان دهنده ایمان ماست و به تهییج زیاد نیروهای عظیم جهان هستی که برای ما در کارند، منجر میشود.
زمان صلح: ۴ـ وقتی که موعد زمان حاضر فرا رسید، کارها بسیار چشم نوازتر از آنچه در گذشته بوده، جلوه خواهند کرد.
زمان جنگ:۴ـ وقتی جنگ فرا برسد، به مراتب هرچیزی متفاوت خواهد شد. اگر پیروز بشویم، خیلی بهتر است و اگر شکست بخوریم، بینهایت اوضاع وخیم میشود. جهان با آنچه ما در پی انجام آنیم، عمیقاً تغییر خواهد کرد. پیروزی یا شکست ما معنی گذشته و شکل آینده را دگرگون خواهد کرد.
زمان صلح:۵ـ برخی مشکلات باید حل بشوند. این مشکلات با مفهومی مرتبطاند که از این روز به آن رمز متغیر است. زندگی با وجود برخی واگرائیدنها ضرورتاً پیچیده است.
زمان جنگ: ۵ـ ما صرفاً با یک مشکل جدی مواجهیم که باید حل بشود، بقیه آنها در درجه دوم اهمیتاند. زندگی اساساً ساده است و باید بر این یکی که مهم است، تاکید شود.
زمان صلح: ۶ـ عمل همه مردم، بیشتر از همان انگیزههای زیباست.
زمان جنگ: ۶ـ آنها برای رسیدن به قدرت و در آرزوی آن تلاش میکنند؛ ما در دفاع از خود برای خیرخواهی و دلایل عموماً اخلاقی و ادب اقدام میکنیم.
زمان صلح: ۷ـ بروز مشکلات، اعم از اقتصادی سیاسی یا شخصی دارای مراتب مختلف است و باید با ملاحظه همین مراتب رسیدگی شوند.
زمان جنگ: ۷ـ مشکل واقعی با عمل بخشی از دشمن آغاز میشود و میتواند حل آن صرفاً در گرو شکست آنان یا بی دفاع و بیاثر کردن عمل آنها باشد.
زمان صلح:۸ـ ما به خاطر وجود مشکلات نگران هستیم و سعی در حل آنهاداریم.
زمان جنگ: ۸ـ ما با وجود این نتایج دلیلی برای نگرانی نداریم.
زمان صلح: ۹ـ میتوانیم به آنها بگوییم که ما موافق نیستیم. امکان مذاکره وجود دارد.
زمان جنگ: ۹ـ نظر به اینکه دشمن بد است، به طور طبیعی دروغ میگوید! ارتباط امکان پذیر نیست. تنها قدرت میتواند به این موضوع سامان بدهد. ما حقیقت را میگوییم(اخبار، آموزش)، آنها دروغ میگویند(بزرگنمایی میکنند.)
زمان صلح: ۱۰ـ همه مردم ضرورتاً مثل هم هستند، اختلاف در انگیزههاست.
زمان جنگ: ۱۰ـ ما و آنها به لحاظ نوع کار مختلف هستیم. از این رو عملیات را وقتی ما انجام بدهیم، خوب است و اگر دشمن ما، یعنی آنها انجام بدهند، بد است. پس در اینکه ما و آنها واقعاً به یک«نوع» تعلق داشته باشیم، تردید وجود دارد.
به راستی از رئوس مطالب بر شمرده شده در تلقی از «واقعیت» به وضوح چه چیز مستلزم دگرگونی است؟ تغییر شکل ساختمان دنیا به روش معمولی که ما بنا کردهایم، به شیوه حکایت پری یا افسانه، به روش چیزهایی که در زندگی نقش آفرین هستند. اصول اخلاقی راهنمای ما: خصیصههایی که همگی در زمان صلح نسبت به زمان جنگ متفاوت عمل میکنند.
این اختلاف حتی بزرگتر از دنیای فرض گرفته شده عریان، در فهرست مشروح فوق الذکر است:«دوروسی» شیرین و دوست داشتنی است؛ کسی که همه ما دوستش داریم کسی که هیچکدام ازما سرزنشش نمیکنیم. سیروسیاحت هر روزه، عقل سلیم، واقعیت عارفانه«کانساس» ـ واقعیت« اوز»؛ اما زمانی که او دو نفر را «ویکد ویت چز» از شمال و جنوب میکشد؛ در حالی که آنها نه تنها بد نیستند، بلکه با ساختاری از واقعیت عارفانه زندگی میکنند و این همان جایی است که ما سرانجام معنی بد و به طور کامل شیطانی را تحسین میکنیم. اما آنجا در کانزاس، یک زن بد نیز وجود دارد؛ دوشیزه«گلچ»؛ کسی که سعی میکند«تاتو» را بکشد و«دوروسی» را شدیداً به دردسر بیندازد. در مورد «دوروسی»، چه اتفاقی ممکن است برای احساس ما افتاده باشد؛ حتی اگر او تصادفاً آن خانم را در کانزاس به قتل رسانده باشد؟ موافقت اغلب ما با دو دلی همراه است.
این موقعیت، مشابه اوضاع و احوال زمان جنگ است. دشمن همچنان به گونه افسانهای کاملاً بد است تا آنجا که تقریباً هر کاری که ما در برخورد با او انجام دهیم، نه تنها موجه است، بلکه عالی است؛ چیزی که «رولومای» به آن توجه کرده: در ابتدای هر جنگ… ما با خصومت، دشمنمان را به اندک محرکی کاملاً تغییر شکل می دهیم، از آن زمان به بعد این شیطان است که با او میجنگیم. ما میتوانیم با این دگرگونی برجنگ با همه مشقت بار بودنش اصرار بورزیم، بدون اینکه از خود درباره پرسشهای روانی که باعث جنگ است، چیزی بپرسیم. ما تمایلی نداریم به مواجه شدن با فهم کشته شدن اشخاصی که مثل خودمان هستند.
این گفته حقیقت دارد؛ اما به عنوان یک امر مسلم ضرورتاً کنارگذاشته میشود. این محرک میتواند تنها با یک واقعیت عارفانه هماهنگ باشد. ما جای کوچک و حوصله ناچیزی را برای این صورت عقلی در زندگی روزانه خودداریم. واقعیت هستی، واقعیتی است که ما( در زمان صلح) اغلب با آن زندگی میکنیم.
اگر ماشین ما در یک شب طوفانی، بیرون از شهر دچار نقص فنی بشود، ممکن است فکر کنیم که این از بداقبالی است یا باعثش نیروهای اهریمنی هستند؛ در عین حال میدانیم که راه حل این مشکل پیدا کردن یک تعمیرکار خوب، دارای عقل سلیم و تجربه و مهارتهای فنی است. و بعد از اینکه ماشین تعمیر شد، ضرورتی برای عجله کردن وجود ندارد، تا خدای نکرده بچهای را زیر بگیریم؛ ما میتوانیم سفرمان را تمام کنیم. این طبیعت واقعیت حسی است. هر چند کارورزی با فنون بهتر و با خلبانهای بمب افکنی که در اختیار داریم ، مثل یک ابزار و به سادگی از آن استفاده میکنیم، به عنوان یک «دلیل مهم»، آن را نابود کند. ما در زمان جنگ میخواهیم یک شهر را نه با احساس ندامت خاص، در حالی که دههزار کودک در آن با واقعیت رازآلود خود در خواب هستند، بمباران کنیم!
اگر مایل باشیم آنچه را اتفاق میافتد، درک کنیم، نباید صرفاً متوجه کشته شدن و رضایت خاطر از کشتن بهویژه مردم، در زمان جنگ باشیم، بلکه باید به اجزای تشکیل دهنده آن واقعیت خاص و کارکردش نگاه کنیم. این دو واقعیت «حسی» و «عرفانی» ، به لحاظ ساختار مختلفند و این اختلاف قطعاً باعث اختلاف در فکر و رفتار میشود. واقعیت عرفانی مشخصه یک جامعه در جنگ است، نتیجه این اختلافات در امور زندگی این میشود که شخص هر چیزی را سیاه یا سفید میبیند. آنها دیگر سایههای خاکستری نیستند. در شخصیت «سیندرلا» تقسیم کردن امور به دو پاره خوب و بد اهمیت ندارد. سیندرلا مادر تعمیدی فرشته و شاهزاده هر دو خوب هستند. آن دو حتی هرگز به آنها فکر نمیکنند. وقتی سرنوشت دو آدم خوب ـ سیندرلا و شاهزاده ـ بالاخره به هم میرسد، نتیجهاش فقط عالی است. علاوه بر این، زمانی که آنها یک واقعیت زندگی را آغاز کردند، دیگر آنچه باید انجام دهند، تحت تأثیر قرار دادن آینده است؛ چنان که آنها بعد از آن همواره با خوشحالی زندگی کردند، حتی در زمان جنگ. ما خوبیم و آنها بد، و وقتی آنها را شکست دادیم، بعد از آن پیوسته شادکام زندگی خواهیم کرد.
«در تمام سالهایی که من در ارتش بودم، هرگز به این فکر نکردم که کمونیستها نیز از نوع بشرند. کار ما در آنجا کشتن ایدئولوژی بود؛ زیرا من نمیدانستم عقیده هم، جزئی و قطرهای وابسته به انسان است. من در آنجا بودم تا این عقیده را نابود کنم. ما هرگز به فکرمان خطور نمیکرد که این اشخاص پیرند ، مردند، زن و کودک و طفل شیرخوار هستند.» (ل.ت. ویلیام کالی)
در واقعیت زمان جنگ، با کمی تسامح، سخنی از خصلت بد ما یا خصلت خوب شخص دیگر نیست. در جنگ جهانی دوم، ما امریکاییها صحبتمان صرفاً درباره آلمانیهای خوب، بعد از سپری شدن جنگ بود. به این تغییر تلقی از نقطه نظر زبان شناختی، در نوشته «آبرهام مارسون» توجه کنید: میلیونها نفر مردهاند، به خاطر اینکه صف اسمشان آرمانی بشود. آنقدر که کردار نسبتاً خوب، خوب است، متنفر بودن، بد است و خلوص نیت و اعتماد تقدیس میشوند؛ گرچه این صداقت ببر و وفای یک مؤمن شرور باشد.
نکته آخری که مارسون در این باره توضیح میدهد، این است بهتر بود اشاره میکردم به شجاعت، وفاداری و صداقت اعضای آلمان هیلتری که در روسیه و نرماندی کشته شدند. البته این، نظر ما را به هیچ وجه در باره «اس. اس» که کاملاً بد بودند، عوض نمیکند؛ هرچند که کرده است. دلیری، وفاداری و صداقت خلبانان آر.ای.اف که از سربازان انگلیسی و آمریکایی که در «باتان» و «آترایو» مردند، دفاع کردند، ما را به تحسین آنها وامیدارد. همین ویژگیهایی که از آنها تلقیهای بسیار متفاوت میشود، وقتی با طرف خوبی که در اختیار ماست، به مخالفت برمیخیزند، از آنها تلقی بد میشود. با وجود این من بنا نداشتم تلویحاً بگویم که دو طرف درگیر جنگ همیشه از حیث اخلاقی موازیاند؛ بنابراین مسئلهای نیست که یک طرف پیروز بشود؛ طبیعت مردانی همچون هیتلر و واقعیت مکانهایی مثل «داخائو» نشان میدهد که این اختلافات مهم هستند اگر گروه همفکری که به هر حال با شجاعت و خالصانه برای آلمان در طی جنگ جهانی دوم، به خاطر پیروزی و در واقع گرفتن زمین از دیگری جنگیدند، تمرکز میشد، میتوانست بسیار بدتر از این که هست، باشد. به نحوی مشابه پیردختری پول پوت (Pol Pot) و خمرهای سرخ، کامبوج را به کشور ترس و وحشت تبدیل کردند. در یک جنگ هر دو طرف درگیر از طرف مقابل، تلقی بد و فاسق و شرور دارد؛ اما این استنباط واقعیت امر را که یکی از آنها حقیقتاً بدکار هستند، عوض نمیکند.
جز اینکه ما قادر به درک تصویر بزرگتری از تلقی واقعیت هستیم، در هر یک از جنگهایی که اتفاق افتاده، رفتار به نمایش گذاشته شده متعلق به آن نامهفوم است. «لورنس کُنراد» این نکته را به بحث میگذارد، آنجا که مینویسد: مردان بسیار خوبی که حتی نمیتوانند به یک بچه حرف نشنوی شیطان سیلی بزنند، قادر خواهند بود که دست به پرتاب راکت بزنند یا شهرهای به خواب رفته را با بمبهای آتشزا فرش کنند و بدین وسیله مرگ مخوف صدها و هزاران کودک را در آتش شعلهور، گردن بگیرند. بله، حقیقت این است که مردان خوب در مقابل هر جنگ سهمگین و دیو خویی و سبعیت آن ایستادهاند.
تقسیمبندی مردم جهان در طی یک جنگ به نیروهای خوب و نیروهای بد، که نه تنها از حیث ویژگیها کاملاً شبیه هم نیستد، بلکه به نظر میرسد در نحوه عملیات نیز تفاوت اساسی داشته باشند. در جنگ جهانی دوم به نظر میرسد بمباران «روتردام» و «هامبورگ» مبین دو نوع رفتار باشد: اول آنها شروع میکنند، سپس تو باید آتش به آتش ـ چون مباحثه اخلاقی ـ با یونیفورم رسمی متعلق به مدرسه و نه هر تربیون آزاد بزرگسالی ادامه دهی. در واقعیت، کلمات نمیتوانند مدت زیادی تکرار شوند. دشمن برای اینکه طرف خوب خود را فاقد صلاحیت معرفی کند، همیشه دروغ میگوید. آنها این کلمات را استفاده میکنند تا قصد و نیت حقیقی خود را پنهان کنند، نه اینکه رقیب به آن پیببرد؛ همان کاری که در جبهه انجام میدهند. گرچه این مطلب حقیقت دارد که هر دو طرف درگیر، به منظور فریب، متوسل به دروغ میشوند. بنابراین امکان هر ارتباط واقعیی وجود ندارد.
«گاندلف» در «سفید و سیاه لرد موردور» (دشمن تراشی در تاکین ساگا ـ در دوره لرد ) واقعاً چیزی برای گفتن ندارد که بخواهد به قصد فریب دیگری و منافع خود آنها را پنهان کند. نه از مادر بزرگش و نه از شکارچی، هیچ یک ارتباط واقعی با «ولف»، مگر به زور و فریب ندارند. از آنجا که دشمن هیچ حرمتی برای حقیقت قائل نیست، باب مذاکره مسدود است تا ما به چشمانداز واقعیت تغییر موضع ندهیم. گفتگوی واقعی ادامه پیدا نمیکند. ممکن است جورج قدیس با اژدها وارد صحبت شود؛ اما این گفتگو، فاقد معنی است و صرفاً سرشاخ شدن یا چنگ زدن و دندان نشان دادن به موضوع است.
من برای توضیح و توجیه این فکر، از برخی داستانهای دارای مضمون واقعی که در فرهنگمان اغلب شناخته شدهاند. استفاده کردهام. در تمام این داستانها که اغلب حکایت فرشته و عارف است، تغییر جهتی اساسی در پی بردن به واقعیت، به شیوه معمولی/ حسی وجود دارد که باعث میشود عمل، تحکمآمیز تلقی شود. یک شیوه درک بسیار متفاوت و اساسی جدید، در دلالت بر عمل که فوراً به نتیجه میرسد و به طور معتنابهی با منفعتگروه منطبق است.
این یک ایده جدید نیست و طی سالها، اینجا و آنجا، اشخاص مختلف از آن صحبت کردهاند. مهم مفهوم کلی واقعیت است که تابع بخشی از فهم و درک فرایندی است که منجر به جنگ میشود. درک این فرایند به ما کمک میکند که بفهمیم به طور مشخص، واقعیت جنگ چیست و از وقوع آن جلوگیری کنیم؛ گرچه ما نخست باید به سایر توضیحات درباره تغییر جهت این استنباط توجه کنیم. اریک اریکسون از «صفبندی کامل غیرمنتظره»، دوباره، در چشماندازی که قطعاً در چنین موفقیتی باید مورد نظر داشت، سخن میگوید. او درباره این اتحاد دوباره میگوید:
توأم شدن تغییر با اعتقاد راسخ به دیکتاتوری است که از مشخصههای آن توجه خاص به هماهنگی (دوستانه یا غیر دوستانه) در تحت تأثیر قرار دادن یک شخص یا فکر است؛ لذا این چنین بحثی منسوخ، بدوی و خیالپردازانه (یا فاجعه) است. و چشم داشتن به سود کامل یا از دست دادن تمام آن، به صورت متمرکز مورد تاکید قرار میگیرد.
اریکسون بر آن است که در انسان استعداد دگرگونی حسی، به عنوان یک واقعیت و واقعیت مشهود بالقوة بسیار نیرومندی وجود دارد که با صرف انرژی روانشناختی زیاد، مهار میشود. این نکتهای بسیار مهم است که من بعداً باید پیگیری کنم؛ چون در ایجاد جنگ همانند فعالیت مردمی و به طور ضمنی برای عمل پیشگیرانه و تعلیم و تربیت قابل توجهند.
خطوط اصلی دکترین مسیحیت کهن که فکر میکرد جهان از دو نیروی متضاد تشکیل شده؛ یکی تماماً فقیر و خوب و دیگری کاملاً بد، تلقیاش این بود که اکثریت ملحدند. با این حال، کلیسا از این مهفوم زمانی که منطبق بر اهدافش نبود، استفاده نمیکرد. وقتی پاپ اربان اول برای اولین بار، نام جنگ صلیبی را بر زبان راند، گفت : سه کلمه است که باید به سرعت تغییر کند؛ مشکل نظامی واقعیت حسی در جنگ صلیبی با واقعیت نبرد عارفانه که از حیث حماسی متناسب است: «جنگ مشیت الهی است.» این نامگذاری در سراسر اروپا پیچید و نه تنها منجر به تعلیم و تمرین و بسیج واحدهای نظامی شد، بلکه به اعمال سحرانگیز (واقعیت احساسی نامشروع و احمقانه، بلکه به میراث برون واقعیت هوشمندانه) چون جنگ صلیبی مسیحیان و قتل عام مردم یهود در فرانسه و آلمان و ایتالیا در آن دوره منجر شد.
در طی هر جنگ، همیشه افرادی از دو طرف بودهاند که برای تغییر واقعیت احساسی به واقعیت عرفانی گام برنداشتهاند؛ این اشخاص شناختشان را تا آنجا ادامه دادند که فهمیدند جنگ مستلزم کشته شدن نوع انسان به دست نوع دیگری از آن است و پیروزی اتوپیای حیات جاودانه را به همراه نمیآورد. و همین مردم بیشتر و بیشتر این تغییر جهت را پیدا کردهاند؛ هر چند به تدریج، این واقعیت نشان داده که آنها باید زبانشان را حفظ کنند. وقتی درصد قابل توجهی از هر جمعیت به چنین تغییر و دگرگونی دست مییازد، طبعاً با یک کشمکش خطرناکی دست به گریبان میشود؛ اکنون با پذیرش عقل، واقعیت عرفانی و تلاش برای تحقق و نتجه بخشی آن، با استفاده از مناظره منطقی، ارازل و اوباش را از مجازات غیرقانونی باز میدارد.
در توضیح این تغییر « جورج سانتایانا» ی فیلسوف مینویسد: دلیل وقتی در مقابل فقدان دلیل که بیخود و بی جهت است، قرار میگیرد، ناتوان و بیدفاع است.
گاهی اوقات، به طور طبیعی، حتی بدون اینکه درصد مهمی از شهروندان تحت شرایط خاصی قرار گیرند و تغییر جهت فکری بدهند، درگیر جنگ میشوند. در طی جنگ ویتنام، برخی مردم امریکا اعتقاد داشتند که در آن زمان مثل یک قهرمان زندگی میکردند یا اینکه پیروزی آنها قادر به دگرگون کردن جهان بود. آنها مدت طولانی با این واقعیت احساسی درگیر بودند. شما نمیتوانید تأثیر جنگ را برای مدت مدیدی با این رویکرد حفظ کنید. اینکه جنگ ما با ویتنام چگونه به پایان رسید، به خوبی شناخته شده است.
تغییر در تلقی از ساختار واقعیت رخداد به عنوان یک پدیده برای طبیعت انسان در مطالعه جنگ معضل و معماست. جنگ اغلب به اشخاص چنان قوت قلب میدهد که در منتهای درجه وفاداری و قربانی کردن خود و رضایت خاطر، پذیرای مشقات توانفرسا، آسیب دیدگی و حتی مرگ میشوند. قطعاً تا حد زیادی، این اخلاق میتواند گرتهبرداری از لشکر و نفوذ اعضا در شخص باشد؛ اما این خیلی بیشتر از آن حرفهاست. سربازهایی که برای ورود به ارتش و خدمت کردن به آن تعجیل میکنند، ممکن است درک ناچیزی از خطرهای خاص که با آن روبرو خواهند شد، داشته باشند. آنها اغلب همچون کماندوها و چتربازان، داوطلب رفتن به واحدهایی هستند که خطر پذیری بالایی دارند.
اینجا بر چوبة مرگ بیش از یک زندگی وجود دارد؛ مسئله مهم در اینجا پرداختن به پیکار میان خیر و شر و مبارزه سرنوشتساز و نهایی است.
«آلفرد نورس و ایتهد» فیلسوف، پیرامون این اخلاق شجاعانه در زمان جنگ جهانی دوم چنین توضیح میدهد: جنگ ادامه دارد؛ بنابراین شماری جوانمردان قبل از آنکه فرصت زندگی داشته باشند، میمیرند. این پرسشی است که من از خودم دارم : چه چیز میتواند اینچنین آنها را ترغیب به دلاوری و فداکاری بکند؟ مفاهیم کلی سیاسی پیچیده اغلب نمیتواند وضع این جوانمردان پرشور را متجلی کند؛ فکر آنها چند پهلو و اغلب مناقشه آمیز است؛ اما هنوز یک فکر هست که دوام دارد و مادامی که در قالب الفاظ بیان نشده و مادامی که ما هنوز آن را نپذیرفتهایم، کلماتی برای آنها وجود ندارد، ما میتوانیم حدوداً به تعریف آن نزدیک بشویم، ایده «ارزش انسان» حال آنکه آنها برای «ارزش جهان» جانشان را از دست دادند!
دیدگاه ها