پرس تی وی/

نویسنده: محی الدین ساجدی/

نویسنده: محی الدین ساجدی

در دهه‌های پنجاه و شصت قرن گذشته، جمال عبدالناصر رهبر بلامنازع جهان عرب بود که بر کشورهای پیرامونی مصر اثرگذاری داشت. وی دو بار با اسرائیل جنگید. در جنگ ده پنجاه، موازنه قوا میان نیروهای جدید جهان سبب شد که حمله سه جانبه اسرائیل و بریتانیا و اسرائیل به شکست منجر شود.در جنگ دهه شصت و با اوج گرفتن جنگ سرد میان بلوک‌های قدرت شرق و غرب، وی با شکست بزرگی مواجه شد، ولی محبوبیت مردمی او این شکست را جبران کرد. وی در جنگ یمن شرکت جست و بسیاری از رهبران جوان عرب در کشورهای تازه به استقلال رسیده از استعمار از او الهام گرفتند و خواستار وحدت کشورشان با مصر بودند.

وی زمانی درگذشت که هنوز برخی از کشورهای عرب، در منطقه خلیج فارس، چند سالی از استقلال‌شان نمی‌گذشت و هنوز تحت سیطره قدرت‌های استعماری سابق قرار داشتند. با این که پیروزی مصر در جنگ ۱۹۷۳ با اسرائیل انور سادات، جانشین عبدالناصر، را در موقعیت ویژه‌ای قرار داد و نفوذ مصر بیشتر شد؛ ولی تغییر مشی رئیس جمهوری جدید مصر و روی آوردن وی به غرب و عقد قرار صلح با اسرائیل این نفوذ را برای مدت‌ها کمرنگ کرد و به همان میزان از قدرت سیاست سازی منطقه‌ای مصر کاست.سوریه، الجزایر، لیبی و عراق هر کدام سعی داشتند جداگانه یا با هم خلأ خروج مصر از اتحادیه عرب را پر کنند. جبهه پایداری تشکیل شد تا در برابر تأثیرات منفی پیمان کمپ دیوید بر جهان عرب ایستادگی کند.ادامه….

الجزایر به رهبری بومدین دولتی انقلابی بود که وزیر خارجه‌اش، بوتفلیقه، نقش مهمی در سیاست سازی ایفا می‌کرد. در سوریه، حافظ اسد قدرت را به دست داشت که پرچم قومیت عرب را همچنان بر دوش می‌کشید. قذافی خود را شیفته عبدالناصر معرفی می‌کرد. عربستان سعودی در جناح مقابل قرار داشت و آن زمان دولت‌هایی همچون قطر، بحرین، کویت و عمان نمایندگان ارتجاع و رژیم‌های غیرمترقی معرفی می‌شدند. نزدیکی روابط میان ریاض و واشنگتن و برخورداری عربستان از دو ویژگی ثروت نفتی و و وجود مقدس‌ترین مکان اسلامی در خاک آن سبب می‌شد که ریاض نیز جایی در تصمیم گیری جهان عرب و سیاست سازی داشته باشد.

 

همزمان با خروج مصر از دایره قدرت در جهان عرب، انقلاب اسلامی در ایران به پیروزی رسید که ضربه‌ای سنگین به منافع امریکا و اسرائیل وارد کرد و فلسطینیان و جبهه پایداری در جهان عرب پشتیبان بسیار مهمی یافتند. در فاصله‌ای نه چندان زیاد، حمله عراق به ایران شروع شد. بغداد خود را نگهبان دروازه شرقی جهان عرب در مقابل امواج برخاسته از انقلاب ایران معرفی می‌کرد و از این راه توانست کمک مالی و سیاسی دولت‌های جدید التأسیس عرب خلیج فارس را جلب کند که در قالب شورای همکاری خلیج فارس سعی کردند جایی برای خود در جهان عرب پیدا کنند.

 

بعد از کودتای انتخاباتی در اوایل دهه نود از قدرت الجزایر کاسته شد و عملا دمشق، بغداد و ریاض به سیاست سازان گاه رقیب و گاه همراه تبدیل شدند؛ ولی هیچ یک نتوانستند خلأ نبود مصر در کانون قدرت جهان عرب را پر کنند. بازگشت مصر به اتحادیه عرب دوباره به قاهره موقعیت بارزی در منطقه عربی داد که تا زمان سقوط حسنی مبارک در سال گذشته ادامه یافت.

 

ورود صدام حسین به جنگ‌های بی حاصل و فرسایش قدرت اقتصادی و سیاسی عراق و سپس حمله امریکا به این کشور موجب شد که عراق از صحنه تصمیم گیری و سیاست سازی عربی خارج شود.

 

انقلاب در مصر و آشفتگی ماه‌های پس از آن نیز زمینه ساز خروج دوباره مصر از جایگاه قبلی شده است؛ و کمتر کسی را در خارج از مصر می‌توان یافت که نام وزیر امورخارجه آن را بداند. سوریه نیز با بحران عمیق داخلی روبروست و دیگر نمی‌تواند حتی نفوذ گذشته خود را بر لبنان و متحدان فلسطینی سابق خود حفظ کند.

 

با ویرانی مراکز تصمیم گیری قدیمی یا سنتی در جهان عرب، این قدرت به خلیج فارس منتقل شده است؛ منطقه‌ای که در ترسیم آینده منطقه عربی جایگاهی بی نظیر پیدا کرده است. عربستان سعودی، قطر و تا حدودی امارات متحده عربی به مراکز جدید سیاست سازی تبدیل شده‌اند.

 

این کشورها از چند ویژگی برخوردارند: ثروت هنگفت نفتی، وجود حکومت‌های فردی و بشدت وابسته به غرب، کمی جمعیت و نداشتن طبقه نخبه و متوسط، بافت قبیله‌ای، دور ماندن از موج خیزش عربی، روابط گسترده با امریکا، جایگزین کردن بحران روابط با ایران به جای بحران فلسطینی ـ اسرائیلی. بر خلاف کانون‌های قبلی قدرت در خاورمیانه، کانون جدید نماد روشنفکری و نخبه گرایی در جهان عرب نیست.

 

نقش این کانون جدید در ضدیت با انقلاب تونس، مشارکت در سرنگونی معمر قذافی، انتقال قدرت در یمن، سرکوب اعتراضات مردم بحرین، تلاش برای یافتن جایگاه در آینده مصر از راه کمک به برخی احزاب سلفی، سعی در جهت برکنار کردن بشار اسد از قدرت در سوریه، از نشانه‌های بارز عملکرد کانون جدید قدرت در جهان عرب است که از قدرت رسانه‌ای هم استفاده شایانی می‌کند.

 

این کانون از اتحادیه عرب به عنوان پرده‌ای برای استتار خود استفاده می‌کند. درآمد زیاد نفتی به این کانون امکان می‌دهد تا از عامل اقتصادی در تغییر طرح‌های اتحادیه عرب سود برد. به مانند جبهه قبلی قدرت در جهان عرب، کانون جدید نیز شاهد اختلافاتی میان اعضای خود است که برخورد متفاوت قطر و عربستان با رژیم جدید تونس یا حل بحران یمن نمونه‌های بارز آن است.

 

روشن است که این کانون جدید، به سبب ساختار دیکتاتوری دولت‌های تشکیل دهنده آن، نمی‌تواند منادی دمکراسی در خاورمیانه باشد. ضعف سیاسی اعضای آن نیز نشان می‌دهد که از خود برنامه و استراتژی بلندمدتی ندارند و بیشتر برنامه امریکا و غرب را اجرا می‌کنند. تلاش‌های کنونی این کانون به اعضای آن، برای جلوگیری از رسیدن امواج بیداری عربی به جوامع آن‌ها، مصونیت می‌دهد.

 

قدرت این کانون دایمی نیست. تغییرات در کشورهای عرب و بازآوری نقش قدیمی دولت‌هایی همچون مصر و عراق و همچنین رویارویی میان ایران و امریکاست که سرنوشت کانون جدید سیاست سازی در جهان را روشن خواهد کرد.